سه قصه ی بچگانه و زیبا مناسب کودکان شیرین زبان

photo سه قصه ی بچگانه و زیبا مناسب کودکان شیرین زبان

اگر شما هم یک کودک دوست داشتنی دارید و میخواهید برایش قصه بخوانید ما سه قصه ی مناسب کودک را برای شما در نظر گرفته ایم. قصه ی اول آقا مورچه ی پر تلاش است . مناسب کودکان حدود ۴ ساله و بزرگتر :یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود ، یه باغی بود ، باغ سرسبز و زیبا ، با درختان میوه ، چشمه قشنگ ، توی این باغ حیوانات زیادی زندگی میکردند مثل موش زبل ، سنجاب کوچولو ، خاله سوسکه و آقا مورچه…هر روز صبح که خورشید یواش یواش طلوع میکرد حیوانات باغ از لانه هاشون بیرون میومدند و دنبال کار خودشون میرفتند بعضی ها به دنبال غذا میرفتند ، بعضی خانه خودشون رو درست میکردند و خلاصه هر کدوم مشغول کاری میشدند حیوانات باغ علاوه از اینکه باید غذای هر روزشون رو پیدا میکردند برای فصل سرد زمستان هم غذا باید ذخیره میکردند..بین حیوانات باغ ، اونی که از همه پرتلاش بود آقا مورچه بود آقا مورچه زودتر از همه از خونه اش بیرون می اومد و دیرتر از همه دست از کار میکشید. یکی از روزها ، آقا مورچه همینطور که میگشت یک غذای خوب و خوشمزه پیدا کرد منتهی این غذا بزرگ و سنگین بود آقا مورچه تصمیم گرفت که این غذا رو هر طوری شده به خونه اش برسونه پس با هر زحمتی که بود این غذا رو برداشت و به طرف خونه اش آورد تا اینکه تو وسط راه به یک دیواری رسید همیشه این دیوار رو به راحتی بالا میرفت ولی این بار چون بارش سنگین بود کارش سخت بود برای اینکار ابتدا آقا مورچه یه استراحت کوتاهی کرد بعد با عزمی راسخ تصمیم گرفت از دیوار بالا بره بار اول تا وسط راه رفت ولی نتونست ادامه بده و از همون جا افتاد دوباره از اول شروع به بالا رفتن کرد باز هم افتاد بار سوم ، بار چهارم ، پنجم و همینطور ادامه میداد و از تلاش و کوشش خسته نمی شد و با خودش میگفت من هر طوری شده باید از روی دیوار بالا برم، من باید این بار رو به خونه برسونم والا تو زمستان غذای کافی برای خوردن نخواهم داشت ، بالاخره بعد از چندین بار تلاش توانست بار رو از روی دیوار عبور بده و به خونه اش برسونه..دوستاش که تلاش و زحمت کشیدن آقا مورچه رو میدیدند میگفتند آقا مورچه بابا چه خبره ، چرا این قدر زیاد تلاش میکنی ، برو یه خورده هم استراحت کن ، ولی آقا مورچه به اونا میگفت الان فصل تلاش و کوشش هست و شما هم باید تلاش کنیدروزها گذشت و فصل زمستان با بارش برف از راه رسید هوا سرد شد حیوانات باغ به خونه هاشون رفتند..یه روز ، موش زبل توی خونه اش میخواست غذا بخوره که دید هیچ غذایی نداره با خودش فکر کرد چیکار کنم ،    چیکار نکنم همینطور که نمی تونم بشینم شکمم قار قور میکنه ، دید هیچ چاره ای نداره  الا اینکه تو هوای سرد،  میان برفها دنبال غذا بگرده ، موش زبل همینطور که دنبال غذا میگشت خاله سوسکه و سنجاب کوچولو رو هم دید که اونا هم با زحمت فراوان دارن دنبال غذا میگردن هر روز تو هوای سرد این حیوانات مجبور بودند برای پیدا کردن غذا بیرون بیایند تا از گرسنگی نمیرند ، یه روز موش زبل به دوستاش گفت هیچ توجه کردین که آقا مورچه اصلا بیرون نمی آید من فکر کنم آقا مورچه غذا داشته باشه بعد همگی به خونه آقا مورچه رفتند ، اقا مورچه گفت بله من غذای کافی دارم و فصل زمستان رو به راحتی سپری میکنم چون من تابستان ، فکر امروز رو میکردم و به همین خاطر بیشتر تلاش میکردم ، شما هم باید در فصل تابستان ، فکر روزهای سرد زمستان را بکنید و تلاشتون رو بیشتر کنید . موش زبل به بقیه حیوانات گفت اگه موافق باشین آقا مورچه رو بعنوان رئیس خودمون انتخاب کنیم و به حرفاش گوش دهیم و از تجربیاتش استفاده کنیم همه حیوانات موافقت کردند و آقا مورچه رو حسابی تشویق کردند

قصه ما به سر رسید     کلاغه به خونش نرسید

نویسنده: احمد به مقام

نشر: سایت کودک سیتی

( برای خواندن بقیه مطلب روی کلمه ادامه مطلب در زیر کلیک کنید)


ادامه مطلب ادامه مطلب . . .

  • نوشته : مدیر
  • تاریخ : ۱۵ دی ۱۳۹۵

چند داستان کوتاه و عبرت آموز برای گروه های تلگرام

photo چند داستان کوتاه و عبرت آموز برای گروه های تلگرام

چند داستان کوتاه و پند آموز که خواندن آنها خالی از لطف نیست برای شما در این مطلب انتخاب کرده ایم. برای خواندن داستانها روی کلمه ادامه مطلب در زیر کلیک کنید….


ادامه مطلب ادامه مطلب . . .

  • نوشته : مدیر
  • تاریخ : ۵ مرداد ۱۳۹۵

خواهر زن خوشگل و کیف پول من …..

photo خواهر زن خوشگل و کیف پول من …..

نامزد خوبی داشتم و همه ی قرار مدارها را برار عروسی گذاشته بودیم و از این ازدواج خوشحال بودم تنها چیزی که کمی اذیت میکرد خوشگل بودن بیش از حد خواهر زنم بود که ناخود آگاه حواسم را پرت میکرد چون او خیلی جذاب بود. یک روز عصر به من زنگ زد و گفت که برای نوشتن کارتهای عروسی برم اونجا ، من هم قبول کردم اما وقتی رفتم دیدم کسی جز او  خونه نیست او بالافاصله بدون هیچ مقدمه ای گفت : اگه همین الان ۵۰ هزار تومان به من بدی بعدش حاضرم با تو …
من حسابی شوکه شده بودم ونتونستم حرف بزنم!!! اون گفت : من میرم داخل اطاق و اگه مایلی بیا داخل اطاق.وقتی که داشت از راه پله میرفت بالا، من همینطوری به اون خیره شدم و بعد از رفتنش، چند دقیقه وایسادم و بعد به طرف در ِساختمون برگشتم و از خانه خارجَ شدم. یهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!! پدر نامزدم هم منو در آغوش گرفت و گت:تو از امتحان ما سربلند بیرون اومدی پسرم.ما خیلی خوشحالیم که دامادی مثل تو داریم،به خانواده خوش اومدی..!!!
اما هیچ کس نفهمید که اون روز، من کیف پولم رو تو ماشین جا گذاشته بودم………


ادامه مطلب ادامه مطلب . . .

  • نوشته : مدیر
  • تاریخ : ۲۸ شهریور ۱۳۹۱

زن احمق چرا مهریه اش را بخشید؟

photo زن احمق چرا مهریه اش را بخشید؟

بعضی از داستانهای کوتاه واقعا تاثیر گذار هستند و می توانند درس عبرتی برای انسان باشند برای خواندن این داستان کوتاه و طنز تلخ به ادامه ی مطلب بروید…


ادامه مطلب ادامه مطلب . . .

  • نوشته : مدیر
  • تاریخ : ۱۷ خرداد ۱۳۹۱

چرا پدر آشغالهای روی فرش رو با دست جمع میکرد؟

photo چرا پدر آشغالهای روی فرش رو با دست جمع میکرد؟

این داستان چند خطی رو بخون تا نظرت در مورد پدرت عوض بشه و اگه یه وقت بهش بی محبتی میکنی احساس بدی داشته باشی. یادم میاد بچه که بودم ، بعضی وقت ها یواشکی بابامو نگاه می کردیم که ساعت ها با دست مشغول جمع کردن آشغال های ریزی بود که روی فرش ریخته شده بود من حسابی به این کارش می خندیدم چون می گفتم ما که هم جارو داریم هم جارو برقی.

بقیه در ادامه ی مطلب…


ادامه مطلب ادامه مطلب . . .

  • نوشته : مدیر
  • تاریخ : ۷ خرداد ۱۳۹۱

۲ خط داستان پر مفهوم….

photo ۲ خط داستان پر مفهوم….

مردی نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد.دکتر گفت به فلان سیرک برو. آنجا دلقکی هست، اینقدر می خنداندت تا غمت یادت برود.مرد لبخند تلخی زد و گفت: من همان دلقکم …!


ادامه مطلب ادامه مطلب . . .

  • نوشته : مدیر
  • تاریخ : ۴ خرداد ۱۳۹۱

داستان تاثیر گذار شکایت گنجشک از خدا

photo داستان تاثیر گذار شکایت گنجشک از خدا

گنجشکی که هر روز با خالقش حرف می زد چند روز هیچ حرفی با خدا نزد . فرشته ها سراغ او را از خدا می گرفتند و خدا در پاسخ می گفت :می آیدمن تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد.

سرانجام خداوندبه او فرمود: با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست؟

گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین کار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.


ادامه مطلب ادامه مطلب . . .

  • نوشته : مدیر
  • تاریخ : ۱۰ بهمن ۱۳۹۰
  • صفحه 1 از 2
  • 1
  • 2
  • «